محمد جواد مغنية ( مترجم : مصطفى زمانى )

135

شيعه و زمامداران خودسر ( فارسى )

اين قضيه را به غير بنى اميه داديد . « ابن عبد العزيز گفت : بايد سخن نگوئيد ، زيرا شما يا از جهت سرزنش و يا از جهت عاجزى ، بايد ساكت شويد . هم‌اكنون من گفتم : كيست حكم كند ؟ ساكت مانديد ! آيا ميدانيد شما ، مثل چه كسى هستيد ؟ گفتند نميدانيم ابن عبد العزيز گفت عقيلى ميداند و رو كرد بعقيلى و گفت مثل چه كسى هستند ؟ عقيلى گفت آنان شباهت بگفتهء شاعر دارند كه ميگويد : شما را دعوت بموضوعى كردند ، آنگاه كه عاجز شديد ، كسى كه عاجز نيست دخالت كرد . « 1 » هنگاميكه اين داستان را ديديد ، پشيمانى خود را ظاهر نموديد ، ولى از ترس نميتوان پناهگاه تهيه كرد . « 2 » ابن عبد العزيز گفت : حرف صحيحى زدى ، پاسخ مرا بده ! » عقيلى گفت : زن طلاق داده نشده ! رسول خدا ( ص ) در منزل زهراء ( ع ) « سپس رو بابن عبد العزيز نموده و گفت : به خدا سوگند رسول خدا ( ص ) بديدن زهرا ( ع ) رفت و بزهراء ( ع ) گفت شما را چه مىشود ؟ » « فاطمه ( ع ) عرض كرد مريض هستم . حضرت رسول فرمود : به چيزى مايل هستى ؟ » « فاطمه ( ع ) عرضه داشت : مايل بانگورم ولى ميدانم كه اكنون وقت انگور نيست . رسول خدا ( ص ) فرمود : خدا قدرت دارد كه براى ما بفرستد ؛ سپس عرضه داشت : « اللهم ائتنا به مع افضل امتى عندك منزلة » : بار خدايا ! انگور را با بهترين امت من براى ما بفرست بلافاصله على ( ع ) در را كوبيد و زنبيلى در زير عبا گرفته وارد منزل شد ! » « حضرت رسول ( ص ) فرمود چه دارى ؟ على ( ع ) عرضه داشت : انگور است كه براى فاطمه ( ع ) آورده‌ام پيغمبر خدا ( ص ) فرمود : اللّه اكبر ! اللّه اكبر ! همانطوريكه دعاء مرا در حق على اختصاص دادى شفاى دختر مرا در اين انگور قرار ده ! سپس رو بفاطمه نموده فرمود : بنام خدا انگور را بخور زهرا ( ع ) انگور را خورد و هنوز پيغمبر ( ص ) خارج نشده بود كه فاطمه ( ع ) شفا يافت . » « عمر بن عبد العزيز گفت : حكم شما بصحيح نبودن طلاق صحيح است . من

--> ( 1 ) دعيتم الى امر فلما عجزتم * تناوله من لا يداخله عجز ( 2 ) فلما رايتم ذاك ابدت نفوسكم * نداما و هل يغنى من الحذر الحرز